تنفس
. . اینجا رو گذاشتم برای موقع هایی که نفسم بالا نمیاد
دلم هوایت را کرده . . . لحظه ی عروج ، به چه می اندیشیدی ؟ .. دیروز بدجوری وسط کلاس احساس خستگی کردم. رفت و امدها و کلاسها و بحث های مرتبط و غیرمرتبط جور و واجور سیاسی کلاس، انگار یه دفعه مث یه وزنه ی سنگین افتاد روی روح و بدنم. اول ترم یه کتاب گذاشتم تو کیفم که روزهایی که میرم دانشگاه تو راه برگشت یه چند صفحه ای بخونم ازش.ولی ظاهرا بدتر شد.طلسم خورده بهش.نمیدونم واقعا این خستگی ها از کلاسها و بحث ها و مسیر دانشگاست یا از چیز دیگه. از یکی شنیدم که نقل قولی از اقای بهجت میکرد، میگفت حاج اقا گفتن کسانی که روزهاشون کمتر آلوده ی گناه میشه خیلی کمتر خستگی رو احساس میکنند تا اونهایی که غرق در گناه و غفلت اند.اونهایی که کمتر درگیر گناه میشن با 3-4 ساعت خوابیدن در طول شبانه روز کاملا میتونن انرژی کافی رو برای ادامه ی باقی مونده ی روزشون داشته باشن. اونوقت ما،حالا خودم رو میگم.کم کم 5-6 ساعت از 24 ساعت رو استراحت میکنم ولی بازم وقتی از خواب بیدار میشم انگار خستگی از تنم خارج نشده.انگار اون چند ساعت خواب نهایت مث یه استامینوفن ضعیف میمونه که فقط برای چند ساعت اثر داره. وقتی این نقل قول رو از حاج اقا شنیدم یاد سفر 6 روزه ی جنوبم افتادم. یادش به خیر.سحرها با صدای مناجاتهای حاج سماواتی و حاج منصور که از اتاق مناجات بیرون میومد بیدار میشدیم.معمولا یک ساعت قبل از اذان بود.اونهایی که اهل نماز شب بودن آماده میشدن برای نماز شب.بقیه هم پامیشدن خودشونو اماده میکردن برای نماز جماعت صبح. بعد نماز باید همه ضربتی ساکها رو میبستیم و میرفتیم به سمت اتوبوس ها که حرکت کنیم. در روز 2 تا منطقه رو زیارت میکردیم.حداکثر هرکدوم رو 2-3 ساعت.باقی روز رو تو راه جابجایی از مکانها بودیم. تمام روزمون رو یا روی خاکها داشتیم راه میرفتیم و پیاده روی داشتیم ، یا توی جاده ها در حال جابجایی از منطقه ای به منطقه ای دیگه بودیم. شبها هم تا میرسیدیم اردوگاهمون و شامی میخوردیم و وسایلمون رو پهن میکردیم میشد ساعت 1.به قول امتدادی ها، ساعت خاموشی!شما حساب کنید تا اذان نهایت 3-4 ساعت وقت بود. دوباره فرداش همین برنامه. دوباره سحر بیدار شدن.. دوباره ساک بستن.. دوباره روی خاکها و سنگها راه رفتن.. دوباره جاده.. دوباره..دوباره.. اما عجیب بود.انگار اونجا ادم اصلا نمیفهمید خستگی یعنی چی.بیخوابی یعنی چی.دلتنگی یعنی چی. هوای اونجا با هوای شهر زمین تا آسمون فرق میکرد.آفتابش گرم نبود.خاکش زنده بود.آدمهایی که اونجا بودن..خادم هایی که اونجا بودن، همه از یه جنس دیگه ای بودند. غصه هات ، ناراحتی هات ، گریه هات ، دغدغه هات ، دل مشغولی هات ، آرزوهات ، ... همه از یه جنس دیگست اونجا. آخر دنیاست اونجا.. ای کاش انقدر گناه توی شهر زیاد نبود. پ/ن: دلم بدجوری هوای جنوبُ کرده..خستم..کمک!!! پ/ن:حضرت امام صادق(ع) فرموده اند که در تورات نوشته شده: پ/ن۲: این روزها چشمهام خیرست به دستهایت.همون دست هایی که خودت گفتی فوقَ ایدیهِم اند..انگار که منتظر معجزه ای باشم . . پ/ن۳/: . . بسم رب الفاطمه خیلی فک کردم که چی بنویسم.موضوع هایی اومد تو ذهنم..مثل تموم شدن مهمونی عزیزی که توش بودیم.مثل حسی که هممون احتمالا بعد شنیدن اعلام رویت ماه داشتیم.واقعا..چه حس غریبی بود.انگار که بعد یک ماه بودن پیش نزدیکترینت بیان تو رو ازش جدا کنند و تو بین هزاران غریبه رها کنند.مث حس یتیمی که تازه صاحبش رو پیدا کرده و بعد یک ماه بیان اون روز از صاحبش جدا کنن و دوباره بی صاحبش کنند.مث حس بچه ای که بعد از یک ماه در آغوش گرم گرم گرم ..مادر بودن بیان جداش کنند .مث حس سرما،چه قدر بی رحمانست؟ خدایا ما بنده های خوبی نیستیم.زود همه چیز یادمون میره.اما چی کار کنیم که یاد عطر حضورت توی روزهامون داره دیوونمون میکنه؟ دعای وداع رو خوندی؟ مگه دعا غیر اینکه خدا حرفهایی رو که دوست داره از ما بنده ها بشنوه به دل عزیزترین هاش ، یعنی همون ائمه انداخته که ماهم اونها رو تکرار کنیم و از خدامون بخوایم؟ تو دعای وداع خدا بهمون میگه ازم بخواید که تمام گناهانتون رو پاک کنم.یعنی تو بخواه بنده ی من، من میکنم!!..بهمون میگه وقتی پاک شدید ازم حاجت بخواید، یعنی میخوام بدم، بخواه تا بدم.بگو که بهم نیاز داری..بگو که دوستم داری..بگو که مهربون ترینم.. بگو که فقط منو داری..بگو که بنده ی منی..بگو که مال منی!.. بنده ی خدا بودن یعنی مال خدا بودن.بهمون میگه از هیچ کس نخواه جز خودم..اخه تو مال خودمی!..همه ی نیازهاتو خودم میخوام برآورده کنم ، نه کس دیگه. دیدین دو نفر رو که همدیگرو دوست دارن چه جورین؟ از اینکه میبینن برای طرفشون مهم هستن لذت میبرن.از اینکه میبینن طرف مقابلشون خودشو به آب و اتیش میزنه تا اون طرف ازش راضی باشه لذت میبرن.دوست دارن طرف مقابلشون فقط برای اون باشه.فقط مال اون باشه.خدا اونوقت یه چیزی بالاتر از این حرفاست.یه چیزی که من و تو ازش سر در نمیاریم.اگه در میاوردیم انقدر بی معرفتی نمیکردیم. خدای عزیزم ، سخت برام یازده ماه انتظار آغوش گرمتو بکشم.میشه همین الان دوباره بغلم کنی؟ پ/ن: حدیث داریم که روزی که گناه نکنید و پاک باشید اون روز ، روز عید هست.بعد سی روز عبادت و درخواست گذشتن از گناهانمون از خدا رسیدیم به عید فطر. روز عید فطر خودش نشونه ای هست به اینکه خدا مارو بخشیده.از لحظه های غفلتمون..از نامردی هامون از همه ی اینها گذشته...بیاین مراقب باشیم.خرابش نکنیم. والسلام يازده سال پيش ، يکي از مجاهدان نهضت امام خميني و از مرداني که تمام زندگي خود را در قبل و بعد از انقلاب اسلامي وقف اسلام ناب ، مردم و خط امام کرده بود ، به دست تروريستهاي سازمان موسوم به مجاهدين خلق در بازار تهران به شهادت رسيد.
پس از شهادت "سيد اسدالله لاجوردي" که دادستان اسبق انقلاب اسلامي مرکز ، رئيس پيشين سازمان زندانهاي کشور و عضو جمعيت مؤتلفه اسلامي بود ، بخشهايي از وصيتنامه پر محتواي وي در برخي نشريات منتشر شد اما متن کامل آن در روزنامه ها و رسانه ها انعکاس نيافت . اين در حالي است که متن کامل اين وصيتنامه گرانسنگ که گويي صاحب پر "بصيرت " آن ، آن را درست براي همين امروز و براي فتنه هاي همين روزها و هشدارهاي کوبنده درباره انحراف خواص - چه احزاب و شخصيتها و روحانيان - از خط امام و ولي فقيه در همين هفته ها نوشته است ، تاکنون عرضه نشده است . بسم الله الرحمن الرحيم بسم رب الفاطمه چند روز پیش برنامه ی پلاک 8 / صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ، گزارش: مجری: چندتا چهره میشناسی که بتونی دربارشون 2-3 دقیقه حرف بزنی؟ جوان/پسر: دیوید بکام. مجری: بگو یه کم در موردش جوان/پسر: فوتبالیست تیم منچستر بوده.به خاطر بازیکن شماره 7 انگلیس به انگلیس اومده و بازیکن منچستر یونایتد شده و شماره 7 این تیم رو پوشیده و بعد از چند مدت به تیم رئال مادرید رفته و شماره 23 این تیم رو پوشیده و بعدش به یکی از تیم های امریکایی رفته که.. مجری: چمران چی؟ جوان/پسر: چرا میشناسم.خیلی انسان بوده. مجری: درباره ی همت میتونی برامون صحبت کنی؟ مجری: اطلاعاتی دربارش داری؟ جوان/پسر: نه والا مجری: هیچی؟ جوان/پسر: کافی نه مجری : یعنی مثلا نصف دیوید بکام هم نمیتونی دربارش صحبت کنی؟ جوان/پسر: حقیقتش نه.چون دیوید بکام در حال حاضر ما بوده.ما اون موقع که اقای شهید چمران یا اقای شهید همت بودند ما نبودیم. مجری: چمران رو چی میشناسی؟ جوان/پسر: بله میشناسم. مجری: چی دربارش میدونی؟ جوان/پسر: یکی از نخبگان کشور بودن.که تو امریکا تحصیلات کردن.فیزیک..یادم نیست دقیقا رشتشون رو.رئیس جنگ های نامنظم بودند.تو هویزه هم شهید شدن..رفتم اونجا مجری: فکه؟ جوان/پسر: فکه؟ اسمه؟!! اسم یه محله یا ..؟ مجری: نشنیدی؟ جوان/پسر: نشنیدم مجری: هویزه؟ جوان/پسر: هویزه که اره میشناسم.سمت منطقه جنگیه دیگه..درسته؟ سمت اهوازه فک کنم.فکه هم همونطور درسته؟.. مجری: شلمچه چه طور؟ جوان/پسر: شلمچه هم همونطور.جزو مناطق جنگیه.اتفاقا من همونجا خدمت میکردم.اونجا خاکریزهای زیادی داره. ---- مجری: چندتا چهره میشناسی که بتونی دربارشون 2-3 دقیقه حرف بزنی؟ جوان/دختر: یه خواننده امریکایی که یه مدت به خاطر مسائل خانوادگی از صحنه به دور بود والان یه مدته که دوباره شروع به کار کرده.خیلی جذاب و هنرمنده. مجری: شهید همت رو میشناسی؟ جوان/دختر: شهید همت؟! مجری: احتمالا جوان/دختر: نه نمیشناسم جوان/دختر:شهید همته دیگه ، اره؟ مجری: شهیده؟ جوان/دختر : فک کنم جوان/دختر: فقط میدونم یه اتوبان به نامشه جوان/دختر: نمیدونم فقط یه جاهایی دیدم نوشته شهید همت، شهید چمران..اوینی..خبرنگار بود.همینارو میدونم ---- مجری: اسم چندتا شخص و جا رو میگم هرچی اطلاعات در موردشون داری بهم بگو.چمران .همت.اوینی.شلمچه.فکه جوان/پسر: جزو شهدای انقلاب هستند توی جبهه شهید شدند. مجری: شلمچه چی شهیده؟ جوان/پسر: دیگه اینا رو زیاد اطلاع ندارم مجری: شلمچه چیه اصلا؟ جوان/پسر: نه اسم یه کوهیه که میرن اونجا. مجری: اسم کوهه؟ جوان/پسر: احتمالا اسم یه کسی هم هستش. مجری: فکه؟ جوان/دختر: فقط میدونم بمب گذاریشو و اون کارهایی که توش کردند خیلی وحشتناک بوده. ----------- تمام . . !! یه سوال میمونه فقط. کی میخواد جواب خسارت های این مصدومان حمله ی فرهنگی رو بده؟ یعنی انقدر حقیر شدیم که قهرمان یه افسانه(یا بهتره بگم یه دروغ!!) ، قهرمان چیه؟ کاش واقعا قهرمان بود.یه بازیگر!! بدون هیچ خون و خونریزی ، بدون هیچ هزینه ای،تازه با منت!!!! همین طور راست راست سرشو بندازه پایین و بیاد برای بچه ها و جوون های ما بشه الگو؟ برای بچه شیعه های ما بشه اسطوره؟ بچه شیعه ای که نمک سفره ی امام حسینش رو خورده؟ بچه شیعه ای که هر سال روز تاسوعا برای عباس!! مشکی به تن میکنه؟ تو تاریکی ها لابه لای جمعیت به سر و سینه میزنه و حسین حسین میکنه؟ علمدار علمدار میگه؟ چه خبره؟ یعنی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران انقدر با این جوون ها غریبه؟ یعنی نمیفهمه که این چیزها درد رو بیشتر میکنه تا درمان؟؟ یعنی انقدر نفهمه؟؟!!! چرا عزت نفس یه بچه شیعه رو میارید انقدر پایین نامردها! چرا مغز و فکر این مردم بیچاررو با این تفاله های بی ارزش پر میکنید؟ الحمدالله الگوی هردوجنس هم که جور شد. خانمها بفرمایید یانگوم. اقایون هم جومونگ. تقاضا بدید ایشالله صدا و سیما براتون به روزشون هم میکنه.. چیکار داریم میکنیم؟ وقتش نشده شهدا رو از اتوبان و خیابون و کوچه و بن بست جدا کنیم؟ صد حیف . . .! دلم میخواد زاااااار بزنم!! دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار !! داد بزنم!! دارم میسوزم!! کمک !!!!! پ.ن: افسوس . . یه جمله امروز دیدم بدجوری نفسم رو بند آورد: هزار و صد و چهل سال بدنبال ۳۱۳ مرد !! .. اونایی که همیشه براتون سواله که اگر زمان امام حسین بودید ، تو سپاه دشمن بودید یا امام.گوش کنید.. شنیدن صدای هَل مِن ناصر یَنصُرنی امام زمانتون بعد هزار و خورده ای سال چندان هم کار سختی نیست. اگه میدونید که عزیزتون توی غربت هست و انقدر بیخیال نشستید.. ایولله به غیرتتون. گوشت رو بیار جلو یه چیزی درگوشی بهت بگم: ببین عزیز من، لیست امام بالاخره یه روزی تا ۳۱۳ تاش پُر میشه.ولی اگه این ۳۱۳ تا پُر شد و اسم تو حتی توی سیاه لشکر سپاه امام هم نبود،چه خاکی میخوای به سرت بریزی؟ حالا اینا رو ولش کن.اون دنیا..وقتی مادر امام زمانمون دست به کمر اومد مقابلتُ بهت نگاه کرد و گفت : تو بودی ُّ مهدی من این همه سال تو غربت بود؟! ..اگه ازت پرسید چکار کردی برای مهدی من توی اون دنیا؟..چی میخوای بگی؟ عزیز من ، کلاهتو بچسب باد نبرش! پ.ن: حماسه ی کربلا و اتفاقاتی که قبل و بعدش افتاد خیلی به زمان غیبت و ظهور اقا شباهات داره. راستی ، اگه زمان امام حسین بودی ، چی کاره بودی؟ الان که هستی ، چی کاره ای؟! پ.ن/۲: آقاجون شما که یه روز بالاخره ظهور میکنید..اما اگه من نباشم اونروز..اگه برای همیشه حسرت دیدن روی ماهت به دل بمونه چی؟. . 

ای پسر آدم ، فارغ شو از برای عبادت من تا :
* پر کنم قلبتت را از بی نیازی
* واگذار نکنم تو را به سوی طلب خویش
*و بر من است که راه فقر را بر تو ببندم ، و دلت را از خوف خویش پرسازم.
اگر فارغ نشوی برای عبادتم :
*پر کنم دل تو را از اشتغال به دنیا ،
*و بعد از آن راه فقر را بر تو نبندم و تو را بسوی طلبت واگذارم.

به مناسبت سالگشت شهادت اين مجاهد وارسته و سرباز امام و رهبري ، متن کامل اين وصيتنامه را که حاوي نکات مهمي درباره برخي احزاب و سياست ورزان کشورمان است و در اسفند ماه سال 1364 نوشته است ، در پي مي آوريم .
"اشهدُ ان لا اله الا الله و اشهدُ انّ محمدً رسول الله و انّ علياً ولي الله وصي رسول الله و الائمة حادي عشر من بعد علي ٍ عليه السلام ائمة المسلمين "
بار الها ! با تمام وجود مي گويم : " کَم مِن ثناء ٍ جميل ٍ لَستُ اهلاً لَهُ نَشَرتَه".
خداوندا ! عمري را - که بهترين نعمت بوده - از دست داده ام ، در حالي که مي توانست در راه تو و خدمت به انسانهاي مظلوم و مستضعف به کار گرفته شود ؛ عمري که مي توانست تا حدودي در جهت از بين بردن ارزشهاي منفي و ايجاد و احياي ارزشهاي الهي - انساني مثمر ثمر افتد ؛ عمري که مي توانست در راه تحقق هدفهاي مقدس اسلام و اعتلاي کلمة التوحيد و تکامل صاحبش سپري گردد ؛ عمري که مي توانست از کميّتش بکاهد و بر کيفيّتش بيفزايد و همگام با شهداي خداجوي ، جوياي راه وصول به تو باشد ؛ عمري که با کميّت نسبتاً زياد ، کوچکترين توشه اي بر نگرفته . لذا همين جاست که تمامي اميدش را و تمامي رجايش را ، به عفو تو و به اغماض تو و بزرگواري تو و رحمت و فضل تو بسته است . خدايا ! باز هم اميد و باز هم اميد به فضلت ! " اللّهم اغفر لي الذنوب التي تَهتِکُ العِصَم". 
خدايا ! خوب مي داني آنچه را هم اکنون به قلم مي آورم مدتهاي مديدي است در درونم مي گذرد و بر سر چند راهه هاي حيرت ِ ندانم چيست ؟ چه بايد کرد ؟ امور به کجا مي انجامد ؟ چگونه است که با نام اسلام و در ذيّ اسلاميت شعارهاي مردم فريب ِ خالي محتوا ، رواج پيدا مي کند و آنها که مسئوليت جلوگيري از انحراف افکار را دارند ساکت مي نشينند ! و سهل است ، بعضا تاييد هم مي کنند و هزاران سؤال ، که هر کدام راهي را ايجاب و خطّي را ترسيم مي کند ، قرار گرفته ام . اما خوشبختانه چون مقلد امام عزيز هستم ، راه سعادت برايم روشن است و از خدا مي خواهم اگر عمري بود ، توفيق عمل بدان را پيدا کنم .
خدايا ! با تمام وجودم به اين انقلاب عشق مي ورزم و به همان مقدار که دوستدار انقلابيونم ، نسبت به حاميان ضد انقلاب نفرت دارم و با همه اينها ، اين مسئله را بخوبي دريافته ام که هر کس به نفع دشمنان انقلاب و به خيال واهي و بي اساس ، رضايت ِ به اصطلاح مردم و به خيال خام و پوچ ، پايگاه به اصطلاح ملّي پيدا کردن ، موضعگيري کند ، مصداق فرموده گرانقدر معصوم "ع" است که : " مَن طَلَبَ رضي الناس بِسَخَطِ الله ، فَجَعَلُ الله حامده من الناس ذامّاً".
خدايا ! تو شاهدي به همان اندازه - بلکه صد چندان - که به امام ِ قاطع و سازش ناپذيرم عشق مي ورزم ، نسبت به سازشکاران و مدافعان عملي ضد انقلاب ( اگر در لفظ و اعتقاد هم مخالف باشند) نفرت دارم . بيم آن دارم حوادث مشروطه مجدّداً تکرار شود و يا ايران اسلامي به سرنوشت الجزاير دچار شود . خداوندا ! از تو مصرانه مي خواهم دست و قدم ، زبان و قلم ِ همه کساني را که در جهت رهانيدن ضد انقلابيون و مرتدين و محاربين از چنگال عدالت ، اعمال قدرت و نفوذ کرده اند و همه کساني که پذيراي اين ننگ شده اند ( تا چند روزي به کام ِ وهم و خيال رسند ) ، براي هميشه از سونوشت اين مردم شهيد پرور و شاهد قطع فرمايي.
خدايا ! چون عاشق نظام بوده ام ، از آن ترس داشتم که افشاي چهره سازشکاران ، لطمه اي ناچيز به نظام وارد آرد ، به آنها توصيه مي کنم که جداي از لفّاظي و بازارگرمي هاي صنفي ، به قيامت و حسابرسي هاي دقيق آن روز باور پيدا کنند و مواظب باشند که از آن دسته اي نباشند که قرآن درباره شان فرموده : " لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون . کَبُرَ مَقْتاً عند الله انْ تقولوا ما لا تفعلون ".
وصيّتم به صاحبان قدرت و نفوذ اين است که اگر حرکتشان را دوست مي دارند ، به جاي شعارهاي مردم فريب و سياستمدارانه ، توصيه هايي را که تلفني و شفاهي در جهت استخلاص ضد انقلاب و مَلَأ و مترفين و حرامخواران و حرام اندوزان اعمال مي دارند ، با شهامت و رشادت ، براي مردم بازگو کنند و از هر نوع توجيه و ماستمالي کردنهاي حفظ سمت و استمرار موقعيت صدارت ! بپرهيزند که خودفريبي و مردم فريبي بالاخره به پايان رسد و سر و کار با خير الماکرين افتد و باز توصيه ام به سردمداران اين است که به خدا توکل کنند و قاطعيت و سازش ناپذيري را از امام ِ مردم بياموزند و شعار نه شرقي و نه غربي را که خواست و حق مردم است و علت موجده اين انقلاب بوده فراموش نکنند و مبادا که گذشت روزها و فرو افتادن ، طبيعي شود و انقلاب و مهمتر از همه سختيهاي حرکت و فشارهاي بين المللي موجب شود تعادلي را که شعار فوق ايجاب مي کرده و بحمد الله تا حدودي ايجاد گرديده ، به هم زنند و بدانند که قدرت مطلق از آن خداست و صرفاً تکيه بر اوست که از هر قدرتي ، انسان را و جامعه را بي نياز مي کند و باز اين که بدانند که اگر دچار حسابگريهاي سياسي جداي از توکل شوند و بر ذهنيتهاي شکل گرفته ، رضايت خدا و مردم مسلمان را ملاک قرار ندهند ، گور خود و انقلاب را کنده و براي مردم ، گورستاني بي نام و نشان در پهنه تاريخ ايجاد کرده اند و يادشان باشد که علت موجده ، علت مُبْقيه نيز هست و فراموش نکنند که سيادت و موقعيتهاي اجتماعي آنان ، اهدايي انقلاب اسلامي است و جداي از انقلاب ، فردي از چهل ميليون افراد ديگر قبل از انقلاب خواهند بود.
خدايا ! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف ، خطر منافقين انقلاب را ( همانان که التقاط ، به گونه منافقين خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که رياکارانه براي رسيدن به مقصودشان ، دستمال ابريشمي بسيار بزرگ - به بزرگي مجمع الاضداد - به دست گرفته اند ، هم رجايي و باهنر را مي کُشند و هم به سوگشان مي نشينند ، هم با منافقين خلق ، پيوند تشکيلاتي و سپس ... ! برقرار مي کنند ، هم آنان را دستگير مي کنند و هم براي آزاديشان و اعطاي مقام و مسئوليت بدانان تلاش مي کنند و از افشاي ماهيت کثيف آنان سخت بيمناک مي شوند ، هم در مبارزه عليه آنان و در حقيقت براي جلب رضايت مسئولين و نجات بنيادي آنان خود را در صف منافق کُشان مي زنند و هم در حوزه هاي علميه به فقه و فقاهت روي مي آورند تا مسير فقه را عوض کنند ) ، به مسئولين گوشزد کرده ام ولي نمي دانم چرا ؟ ( گرچه نسبت به بعضي ، تا اندازه اي مي دانم چرا !) ترتيب اثر نداده اند .
به مسئولين بارها گفته ام که خطر اينان بمراتب زيادتر از خطر منافقين خلق است ، چرا که علاوه بر همه شيوه هاي منافقانه ي منافقين ، سالوسانه در صف حزب اللهيان قرار گرفته و کم کم آنان را در صفوف آخرين و سپس به صف قاعدين و بازنشستگان سوقشان داده و صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود در آورده اند ، به گونه اي که عملاً عقل و اراده منفصل برخي تصميم گيرندگان قرار گرفتند و در عزل و نصبها و حفظ و ابقاء ها دست به تخريب مي زنند و اعمال قدرت مي کنند .
اينها همه پوچ است و بي اهميت ! مهم و بسيار مهم اين است که هدف غايي از همه اين تلاشها ، گسترش فکر التقاطي و انحرافي سازمان ضد خداييشان است که جز انديشه هاي ماديگرايانه و ماترياليستي ، چيز ديگري نيست و با بهره گيري از تجربيات مثبت و منفي همپالگيهاي چپ و منافقشان توانسته اند متاسفانه به نسبت بسيار زيادي ( زيادتر از توفيق منافقان خلق در سالهاي 51 تا 54 ، تعداد کثيري از روحانيون را تحت تاثير قرار دهند و با لطايف الحِيَل ، بر ذهن و روان آنان اثرات دلخواهشان را بگذارند تا بدانجا که بر اعمال جنايتکارانه آنان با ديده اغماض بنگرند و حتي در مواردي نظير به شهادت رساندن باهنر و رجايي ، به دست روي دست ماليدنهاي مسامحه کارانه و مصلحت انديشيهاي پشيماني آورنده متوسل شوند . باز مهمتر از همه اينکه با کمال تاسف ، توانسته اند تعداد فراواني از جوانان مسلمان را جذب کرده منحرف نمايند.
هان اي خانواده عزيزم ! بهوش باشيد مبادا که فريب تاييد و تکريمهاي رياکارانه اين منافقان جدا از دين را بخوريد . چه بسا با ظاهري چاکرانه و دلسوزانه به سراغتان بيايند و خود را چنان حزب اللهي جا بزنند که مسلمانها و ابوذرها را جرئت لحظه اي هم لباسي و همشکلي با آنان نباشد !
فرزندانم ! اگر گاهي بر شما سخت مي گرفته ام و اين در حالي بوده که برايم امکان فراهم آوردن رفاه بيشتر بوده ، از آن جهت بوده است که اعتقادي استوار به کريمه " انّ مع العُسر يُسراً" داشته ام و اگر مي توانستم شما را و خانواده رابيشتر از آنچه تحمل کرديد قانع کنم به طور قطع چنان مي کردم و يقين داشتم که در تکوين شخصيت سالم و رشد يابنده شما مؤثرتر و کارسازتر بود .
به هر صورت ، پدرتان که از همه چيز جز انقلاب و اسلام بيشتر دوستتان مي دارد ، خير و صلاح شما را در رفاه نمي دانسته و نمي داند و اميد دارد در زندگي ، رفاه جويي و عافيت طلبي را آگاهانه به دور اندازيد و با عزمي آهنين در کام مشکلات رويد و توقع نداشته باشيد ديگران براي حل مشکلاتتان اقدامي ولو ناچيز کنند . به جاي چنين انتظاري در حل مشکلات مردم کوشا باشيد و از سختيها نهراسيد و به گونه اي عمل کنيد که هر مصيبتي و هر مشکلي هر قدر عظيم ، در پيش اراده و عزم شما سر تسليم فرود آورد و به جاي اينکه بر شما چيره شود و شما را دست و پا بسته بر زمين افکند ، بر امواج بظاهر سهمگينش سوار شويد و مهارش را به دست گيريد و بدانسو هدايتش کنيد که مي خواهيد و اجازه ندهيد که بر شما مسلط شود و تعادل شما را بربايد .
خانواده عزيز و مهربانم ! درست است آنگونه که شايسته مقام والاي انساني شما بود ، به خدمتتان کمر نبستم و در اين راه ، تقصير ها و قصورهاي فراوان داشتم ، اما درست تر آن است که بر من ببخشاييد و اجازه ندهيد که در پيشگاه خداوند در روز تُبْلَي السّرائر و در انظار خلايق ، شرمنده و سر افکنده پيش رويتان قرار گيرم .
والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته



